سونوی پنجم بارداری ...
سلام سلام قند و عسل ![]()
خوبی مامانم ؟ 
این همه تکون خوردن و لگد زدن و شیطونی کردن تو دل مامان ، یعنی خوبی دیگه !! 
عاشق همین تکون خوردناتم ، حتی اونایی که اذیتم میکنه ...
و میدونم دلم دنیــــــــــــــــــــــــــــــــا دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا برای تک تکشون تنگ میشه 
قرار بود 35 هفته مون که تموم شد برم سونو ، اما پایان 35 هفتگیمون با پایان ماه رمضان یکی شد و خوردیم به تعطیلات و در نتیجه نوبتمون افتاد برای بعد از تعطیلات 

شنبه 93/05/11 بعد از ظهر ، بالاخره تونستیم بیایم به دیدنت ![]()
اما راستش آقای دکتر این بار خیلی خسته بود ، سرشم که مثل همیشه شلوغ بود ،
برای همین زیاد نتونستیم ببینیمت 
اما راستش برای من و بابا همون یه ذره هم غنیمته و کلی با عشق نگات میکنیم و ازت فیلم میگیریم ، حتی اگر فقط چند لحظه کوتاه باشه ![]()
آقای دکتر گفت که حال پسری ما خوبه و خدا رو شکر مشکلی نداره ... 
راستی وزنت هم که خانوم دکتر کلی نگرانش بود ، خیلی خوبه ![]()
امروز چهارشنبه ست ، 15 مرداد ...
من خونه مامانی هستم .
دیروز با مامانی و دایی ها رفتیم یه ری از خورده ریزای سیسمونی شما رو خریدیم .
یکشنبه و دوشنبه هم خونه عمه منصوره ( عمه مامان ) بودم ... عمه و خاله عطیه هم به خاطر شما حســــــــــــــــــــــــابی سرشون شلوغ شده ... 
کار رختخواب تختت و رختخواب دم دستیت رو تموم کردن
و الان هم مشغول بعضی خورده ریزای دیگه هستن... 
دستشون درد نکنه ![]()
امروز قراره با مامانی بریم مرکز بهداشت برای چک آپ ...
امروز عصر یا فردا هم باید برم پیش دکترم ، البته اگر باشه ، این چند روز که نبوده ...
بعد از مرکز بهداشت هم احتمالا یه چند جای دیگه سر بزنیم تا بلکه خریدای شما تموم بشه !
راستی بعد از ظهر هم انشاالله سرویس چوبت رو میاریم بالاخره ...
امیدوارم هرچه زودتر اتاقت رو بچینیم و تموم بشه
و آماده برای ورورد شازده کوچولوی ما .... 



سونوی پنجم بارداری ...
